چرخه‌ی خشونت در رابطه‌ی عاطفی

ویژگی‌ها، نشانه‌ها، راه‌های فرار

«همسرم به‌مدتِ چهار سال، بارها و بارها به من تجاوز و تعرض کرد. همه‌چیز با کنترل‌گری و آزار عاطفی شروع شد و کم‌کم به خشونت فیزیکی و جنسی تبدیل شد؛ زندگی اجتماعی و روابطم را کنترل می‌کرد و با دست‌کاری روانی سعی می‌کرد من را در یک رابطه‌ی ناسالم نگه دارد. رفتارها و حرف‌هایش این باور را در من پرورانده و قوت داده بود که هستیِ من به او وابسته است و بدون او قادر به زندگی نخواهم بود. کارم به جایی رسیده بود که حتی با فکر کردن به ترک او پر از ترس و اضطراب می‌شدم.»

این روایتِ آشنا، بخشی از زندگی شارون است؛ یک زن آمریکایی که خودش مددکار اجتماعی بود و با زنان تحت خشونت و آزار کار می‌کرد، اما هفت سال در رابطه‌ای آلوده به انواع خشونت و آزار، همراه با تجاوز و تعرض ماند و توان خارج شدن از آن را نداشت.

آزار و خشونت در روابط عاطفی نزدیکْ میان دو نفر که زندگی را با هم شریک شده‌اند، از رایج‌ترین شکل‌های آزار و خشونت مبتنی بر جنسیت است؛ چنان رایج که برای آن یک عنوان ویژه در نظر گرفته شده است: خشونت از سوی شریک عاطفی (Intimate partner violence با عنوان اختصاری IPV).

شدت و دفعات این نوع خشونت در میان زوج‌های مختلف متفاوت است و ممکن است برای هر فرد -فارغ از نژاد، سن، گرایش و هویت جنسی، مذهب، سطح تحصیلات و درآمد یا جایگاه اجتماعی- رخ دهد. همچنین این نوع از خشونت می‌تواند در هر شکلی از ارتباط صمیمانه و عاطفی رخ دهد؛ چه طرفین رابطه ازدواج کرده باشند، بدون امضای قرارداد ازدواج با هم زندگی کنند، محل زندگی جداگانه‌ای داشته باشند یا هنوز یک رابطه پایدار عاطفی را آغاز نکرده و در مرحله‌ی دیدارهای اولیه باشند.

خشونت از سوی شریک عاطفی شکل‌های مختلفی دارد. همه‌ی این شکل‌ها در یک ویژگی مشترک‌اند: فرد آزارگر از طریق ایجاد ترس و تهدید به دنبال حفظ قدرت و کنترل شریک عاطفی خود است.

سازمان بهداشت جهانی خشونت از سوی شریک عاطفی علیه زنان را یکی از مهم‌ترین چالش‌های سلامت عمومی می‌داند و آن را در رده‌ی نقض حقوق بنیادین زنان طبقه‌بندی می‌کند.

انواع آزار و خشونت در رابطه‌ی عاطفی و از سوی شریک عاطفی 

خشونت جسمی که دامنه‌ی وسیعی از ایجاد محدودیت فیزیکی برای شریک عاطفی بر خلاف میل او، رانندگی خطرناک در حالی که شریک عاطفی در خودرو است، تا ضربه زدن، سیلی زدن، لگد زدن، اقدام به خفگی، پرتاب اجسام به سوی فرد را شامل می‌شود. هر شکلی از تجاوز به حریم بدن فرد یا هر اقدام دیگری که سبب ایجاد احساس ناامنی جسمی در او در شود در رده‌ی خشونت جسمی می‌گنجد.

خشونت جنسی: هرچند سوء استفاده‌ی جنسی نوعی از خشونت فیزیکی به شمار می‌آید، اما از آن‌جا که جزئیات عاطفی و فیزیکی در آن دخیل‌اند، در دسته‌ای جداگانه قرار می‌گیرد. خشونت جنسی از سوی شریک عاطفی هم دامنه‌ی گسترده‌ای را شامل می‌شود؛ از مجبور کردن شریک عاطفی به رابطه‌ی جنسی (در هر سطح) تا استفاده از رابطه‌ی جنسی به‌عنوان ابزار کنترل یا تنبیه. ممکن است فرد آزارگر از رابطه جنسی برای تحقیر، ارزش‌گذاری یا قضاوت شریک خود و القای این باور به او که از نظر جنسی به اندازه‌ی کافی خوب نیست یا توانایی‌اش در رابطه‌ی جنسی تنها وجه خوب شخصیت اوست، استفاده کند.

این‌که رابطه‌ی جنسی «یک حق مسلم» در رابطه است، باوری رایج میان مردان و تابعی از ساختار قدرت و کنترل در بسیاری از جوامع است؛ به‌نحوی که برای بسیاری مردان کسب رضایت برای هر بار برقراری رابطه‌ی جنسی با همسر، دوست‌دختر یا نامزدشان امری عجیب و باورنکردنی و البته غیر قابل پذیرش به نظر می‌رسد.

خشونت عاطفی-کلامی: نشانه‌های خشونت فیزیکی، اغلب، برای اطرافیان قابل تشخیص است اما نشانه‌های خشونت کلامی و عاطفی نه‌تنها روشن و آشکار نیست، بلکه اثبات آن هم دشوارتر است. این روایت زنی است که مدت‌ها تحت خشونت کلامی بود: «همسر سابقم از کلمات مثل سلاح استفاده می‌کرد؛ مانند تکه‌های شیشه که آرام‌آرام زندگی‌ام را می‌بُرید، تا آن‌جا که دیگر چیزی از من باقی نمانده بود. باور کرده بودم که بی‌ارزش، زشت، دست‌وپاچلفتی و احمقم و هیچ‌کس مرا نمی‌خواهد.»

خشونت کلامی گاه مستقیم است (مثل توهین و ناسزا) و گاه به‌شیوه‌ای ظریف و پیچیده در زرورقی از خیرخواهی یا تمجید، شوخی یا نصیحت بیان می‌شود. مثلا مردی در ادامه‌ی صحبت همسرش، خطاب به مصاحبان او می‌‌گوید: «حرف‌های همسرم گاهی اوقات خیلی پیچیده و بی‌سروته به نظر می‌آد، اونقدر درگیر کارهای خونه و بچه‌هاست که تجزیه و تحلیل و کارهای فکری براش سنگینه!»

خشونت روانی-ذهنی: گاه فرد آزارگر با رفتار و گفتارش به‌طور مستمر سلامت روانی شریک خود را تضعیف می‌کند و باعث می‌شود او به خود و درک خود از واقعیت شک کند. خشونت روانی-ذهنی اغلب تدریجی است اما آثاری عمیق و ماندگار دارد. مثلا فرد آزارگر مترصد فرصت‌هایی است که به شریک عاطفی خود ثابت کند فراموش‌کار و نالایق است. در شکل‌های شدیدتر فرد آزارگر خود این فرصت‌ها را فراهم می‌کند؛ مثلا کلید همسرش را جابه‌جا می‌کند و وقتی همسرش مضطرب و نگران دنبال کلید می‌گردد، با لحنی آرام و تمسخرآمیز می‌گوید: «باز فراموش کردی؟! نگرانتم عزیزم، باید سریع‌تر بری دکتر ببینی مشکل چیه!» . نتیجه این رفتارها، به‌ویژه اگر با ایزوله کردن فرد همراه باشد، کاهش اعتماد به نفس و وابستگی بیشتر او به آزارگر است.

خشونت اقتصادی: از آن‌جا که محور همه‌ی شکل‌های خشونت کنترل و قدرت‌طلبی است، بسیاری از مردان از راه‌های مالی برای اعمال کنترل بر زنان استفاده می‌کنند؛ به‌ویژه در جوامعی که نرخ اشتغال زنان پایین‌تر است و استقلال مالی زنان امری ضروری به شمار نمی‌آید. کنترل بودجه خانوار، ممانعت از دسترسی زن به حساب بانکی خودش، دست‌اندازی به درآمد زن، بدهکار کردن زن بدون رضایت خود، ممانعت از اشتغال زن از انواع خشونت اقتصادی است. این نوع سوءاستفاده یکی از مهم‌ترین دلایلی است که بسیاری از زنان را از ترک رابطه بازمی‌دارد.

خشونت فرهنگی-هویتی: این نوع خشونت زمانی رخ می‌دهد که آزارگر از ویژگی‌های فرهنگی یا هویتی شریک خود برای آزار یا کنترل او استفاده می‌کند. توهین‌های نژادی، تهدید به افشای گرایش جنسی فرد (در صورتی که خانواده یا دوستان از آن بی‌خبرند)، ایزوله‌کردن فردی که به زبان غالب یا مختصات فرهنگی محیط زندگی مشترک مسلط نیست از جمله شکل‌های خشونت فرهنگی-هویتی است.

برخی نشانه‌های سوءاستفاده در یک رابطه‌ی عاطفی:

  • تلاش برای قطع کردن رابطه فرد قربانی با دوستان و خانواده.
  • بروز حس حسادت و خشم هنگامی که قربانی، زمان خود را با دیگران می‌گذراند.  
  • توهین و تحقیر و القای این فکر که قربانی به تنهایی و بدون او قادر به انجام درست هیچ کاری نیست.
  • تلاش برای نگه داشتن قربانی در خانه و بازداشتن او از پذیرفتن شغل یا ادامه تحصیل.
  • گرفتن فرصت و فضای تصمیم‌گیری از قربانی با اجبار و اِعمال اراده.
  • گرفتن آزادی تصمیم‌گیری و زندگی مستقل از قربانی با تظاهر به دلسوزی و خیرخواهی. 
  • اِعمال خشونت فیزیکی مانند شکستن اشیا یا تهدید حیوان خانگی فرد قربانی.
  • تهدید قربانی به آسیب زدن به کودکان او یا گرفتن آنها از او. 
  • القای احساس بی‌ارزشی و دوست داشتنی نبودن به فرد قربانی.
  • نگه داشتن امور مالی و خرج و مخارج در کنترل خود و ایجاد فشار بر قربانی. 

چرخه‌ی خشونت از سوی شریک عاطفی

اگرچه دینامیک روابط عاطفی حاوی خشونت در دنیای واقعی بسیار پیچیده است اما پژوهش‌ها، الگوهایی ساده‌سازی‌شده و مرسوم از یک چرخه‌ی خشونت‌بار در این روابط ارائه داده‌اند. این چرخه از سه مرحله تشکیل شده است: ایجاد تنش، وقوع خشونت، آشتی و آرام‌سازیِ فریب‌کارانه. این چرخه نشان می‌دهد که عشق به شریک عاطفی، امیدواری به بهبود رابطه، و ترسی از واکنش‌های تلافی‌جویانه در صورت ترک رابطه سبب می‌شود بسیاری از قربانیان در چرخه‌ی خشونت بمانند و خشونت مانند گردونه‌ای ابدی تکرار شود.

مدت هر کدام از مراحل ممکن است متفاوت باشد اما شدت خشونت به مرور زمان افزایش می‌یابد.

برساخته‌های مردسالاری و سرکوب قربانیان در چرخه‌هایِ منی‌پولیتیوِ خشونت  

قربانیان خشونت جنسی در روابط عاطفی معمولا به دلایل مختلف از کمک گرفتن پرهیز می‌کنند. هرچه برساخته‌های فرهنگ مردسالار مثل «آبرو» و به دنبال «قربانی‌نکوهی» در جامعه رایج‌تر و مقبول‌تر باشند، خشونت‌گرانْ در روابط عاطفی از حاشیه‌ی امن بیشتری برخوردارند و کمک گرفتن برای زنان قربانی سخت‌تر است. 

ترس قربانی از به خطر افتادن سلامت و امنیت خود یا فرزندانش و نگرانی بابت ثبات مالی از دیگر عوامل بازدارنده‌ی زنان در خروج از چرخه‌ی خشونت در رابطه‌ی عاطف است.

در مواردی که شریک خشونت‌گر با دستکاریِ روانی به قربانی القا می‌کند که اِعمال خشونت یا محدودیت از سر عشق است و پایان یافتن چرخه‌ی خشونت به معنای بی‌بهره‌ماندن از این عشق خواهد بود، خروج از چرخه‌ی خشونت به مراتب سخت‌تر است.

ادامه‌ی داستانِ شارون، زنی که ناجی زنان بسیاری برای خروج از چرخه‌ی رنج‌بار خشونت از سوی شریک عاطفی‌شان بود و خود سال‌ها توان خارج شدن از رابطه‌ی عاطفی خشونت‌بارش را نداشت، زوایای پنهان و جزئیات هولناک خشونت از سوی شریک عاطفی را به نمایش می‌گذارد. پیش از خواندن ادامه‌ی مطلب هشدار می‌دهیم که این روایت حاوی محتوای خشونت‌آمیز است.

Headshot of Sharon Billings

مدام خودم را سرزنش می‌کردم که چرا در این رابطه مانده‌ام. اعتمادبه‌نفسم را از دست داده بودم و دائم نگران این بودم که دیگران درباره‌ام چه فکری می‌کنند.

همسرم به‌مدت چهار سال، بارها و بارها به من تعرض و تجاوز کرد.اول با آزار عاطفی و رفتار کنترل‌گرانه شروع شد و کم‌کم به خشونت فیزیکی و جنسی انجامید. همسرم از دروغ و فریب، کنترل زندگی اجتماعی من، فشار روانی و بازی‌های عاطفی برای ادامه این رابطه‌ی ناسالم استفاده می‌کرد. به دلیل نوع کلام و رفتارهای او، باور کرده بود که هستیِ من به او وابسته است و حتی با فکر کردن به ترک این رابطه پر از ترس و استیصال می‌شدم.

حدود یک سال بعد از شروع آزارهای همسرم همه‌چیز را به دوستم گفتم و از او قول گرفتم که آن‌ها را برای هیچ‌کس بازگو نکند، چون نگران بودم باعث نگرانی اعضای خانواده‌ام شوم. 

مدتی بعد متوجه شدم دوستم بدون رضایت و اجازه من تمام داستان را برای مادرم تعریف کرده است. مادرم به سراغم آمد و خواست که جزئیات را بداند، اما من همه چیز را انکار کردم. رفتار ناامن و قیم‌ماآبانه‌ی دوستم باعث شد که برای سه سال دیگر به کسی اطمینان نکنم و در این رابطه‌ی پرخشونت بمانم. 

پیش از آنکه من با همسرم آشنا شوم مددکار اجتماعی بودم و با زنان قربانی خشونت‌های خانگی کار می‌کردم. کارم کمک به آسیب‌دیدگان خشونت بود، ولی نمی‌توانستم از خودم در برابر خشونت محافظت کنم. فکر کردن به این تناقض باعث می‌شد احساس گناه و بی‌کفایتی کنم؛ هر روز صبح، وقتی به محل کارم می‌رفتم، احساس می‌کردم ریاکارترین فرد جهانم. 

این جمله‌ی فرساینده مدام در ذهنم تکرار می‌شد: «به دیگران یاد می‌دهی که چه‌طور با کمترین‌ آسیب از روابط سَمی و ناسالم خارج شوند، بعد خودت نمی‌توانی به خودت کمک کنی.»

یادم می‌آید یک روز به بیمارستان رفتم که آثار خشونت بر بدنم را به عنوان سند و مدرک به دکتر نشان دهم. توی پارکینگ نشستم و نزدیک به یک ساعت به درِ ورودی اورژانس خیره شدم. داخل ماشین گرم بود، نمی‌شد نفس کشید، اما شیشه‌ها را بالا نگه داشتم و کولر را خاموش کردم، تنها آرزویم مرگ بود. ترس از واکنش شوهرم و اضطراب اینکه مثل دفعه‌ی قبل داستان به گوش خانواده‌ام برسد، مثل خوره وجودم را می‌خورد. در نهایت هم بی‌اینکه با دکتر ملاقات کنم، به خانه برگشتم.

پس از یکی از تجاوزهای شوهرم فهمیدم که باردار شده‌ام. او بچه نمی‌خواست و همین‌که فهمید باردارم خشونت‌هایش شدت گرفت؛ به سرم ضربه می‌زد، هر کاری می‌کرد تا اضطرابم بیشتر شود، اضطرابی که هم برای من و هم برای جنین خطرناک بود. 

پسرم هفت‌ماهه شده بود. یک روز که هر سه در ماشین بودیم و شوهرم رانندگی می‌کرد، ناگهان مسیر ماشین را عوض کرد و به سمت مخالف خیابان راند؛ ماشین‌ها با سرعت به سمت ما می‌آمدند. این کارش ناگهان من را بیدار کرد، چیزی را در من تکان داد و به حرکت واداشت، ناگهان احساس کردم دیگر نه او و نه خشونت‌های او در زندگی‌ام جایی ندارند. 

روز بعد دست بچه‌ام را گرفتم و خانه را ترک کردم. مستقیم به دفتر وکیل رفتم، با یک روانشناس تماس گرفتم و ر حضور وکیلم تمام ماجرا را به پلیس گزارش کردم. شوهرم وقتی خبردار شد از کشور فرار کرد.

بعد از گذشت چند سال، همچنان به خاطر خشونت‌های وحشتناکی که تجربه کردم رنج می‌برم و اغلب فکر خودکشی به سرم می‌زند. گاهی اشتهایم را برای چند روز از دست می‌دهم و گاه، روزهای متمادی احساس می‌کنم تنها چیزی که نجاتم می‌دهد خوردن است.

به خاطر کابوس‌های ممتد گاهی اختیار ادرارم را ندارم. مدام تصاویری از خشونت به سراغم می‌آیند و باعث می‌شود همیشه فکر کنم در معرض خطر هستم.

مهم ترین کارهایی که برای کمک به خودم کرده‌ام، ارتباط مستمر با یک روانشناس و دارودرمانی با کمک یک روانپزشک است. حیوان خانگی‌ام هم نقش مهمی در بهبودِ روان‌زخم‌هایم دارد. نقطه اوج فرآیند درمانم وقتی بود که به این نتیجه رسیدم که من مسئول رفتار و خشونت‌های همسرم نبوده‌ام و بار گناه و تقصیری بر دوش من نیست. 

پسرم اکنون چهار ساله است. یکی از مسئولیت‌های من در قبال او این است رفتار درست و انسانی با شریک عاطفی را به او آموزش دهم. می‌خواهم درسم را ادامه دهم و فوق‌لیسانس بگیرم و همزمان به حمایت حرفه‌ای از قربانیان خشونت‌های خانگی ادامه دهم.

امیدوارم با روایت قصه زندگی‌ام به آن‌ها که روایتم را می‌خوانند و خود تحت خشونت هستند کمک کنم برای خروج از این چرخه از دیگران کمک بگیرند، بدانند مسئول رفتارهای خشونت‌بار و وحشیانه‌ی دیگری نیستند، خود را سرزنش نکنند و از افراد امن و مورد اعتماد تقاضای حمایت و همراهی کنند.