آرزوی رهایی بر بال پروانه‌های نارنجی

مروری بر مستند «هنر در خطر زندگی کردن»

«هنر در خطر زندگی کردن»، ساخته‌ی مینا کشاورز مستندی است درباره‌ی زنانی که سکوت دربرابر خشونت خانگی را می‌شکنند و با روایت کردن ترس و خشم‌شان به دنبال راهی برای توقف خشونت علیه زنان هستند.

مینا کشاورز، با دوربینش به سراغ تکه‌ای از جنبش زنان ایران می‌رود: «کارزار منع خشونت علیه زنان» که سال ۱۳۹۵ به همت گروهی از وکلا و فعالان حقوق زنان در شهرهای مختلف ایران شکل گرفت و توانست پیش‌نویس قانونی برای مقابله با خشونت علیه زنان را تدوین کند.

کارگردان فیلم را با خطاب قرار دادن نوری‌جان، مادربزرگ نادیده‌اش شروع می‌کند. مادربزرگی که پنجاه سال از مرگش گذشته و مرگش بزرگترین راز خانوادگی‌شان بوده است. حالا مینا می‌خواهد با این فیلم، نوری جان را زنده کند، مرئی کند، کاری کند که صدایش شنیده شود. او در عین حال از نامرئی بودن و نشنیده شدن صدای خودش و میلیون‌ها زن دیگر می‌گوید و این فیلم را صدایی برای همه‌ی آن زنان می‌داند.

فیلم با صحنه‌هایی از تظاهرات‌های انقلاب ۱۳۵۷ شروع می‌شود؛ انقلابی که نوری جان پیش از آن مرده بود و مینا بعد از آن به دنیا آمد؛ انقلابی که «اول از همه، زن‌ها را هدف قرار داد و حق و حقوق‌شان را گرفت و خواسته‌های زنان وسط شر و شور آن گم شد.»

مینا به مادربزرگش می‌گوید که بعد از این انقلاب زن‌ها شبیه همان چیزی شدند که زن‌های زمان او تجربه کرده بودند و بعد اعتراضات زنان به این بی‌حقی را گره می‌زند به ۳۸ سال بعد و «کارزار منع خشونت علیه زنان».

دوربین با نشان دادن پروانه‌های نارنجی‌رنگِ روی پلاکاردهای مقوایی ما را به وسط کارزار زنان می‌برد؛ پروانه‌های نارنجی‌ای که هرکدام‌شان در دستان یا گردن زنی است و روی بال‌هایشان روایت‌های رنج زنان از خشونت و خواسته‌های آنان برای توقف خشونت نوشته شده است.

آن روز حدود سی نفر از زن‌ها با پروانه‌هایی که گره خورده بر هم، به گردن‌شان آویخته بودند، در برابرِ مجلس شورای اسلامی جمع شده بودند. هر پروانه حاوی حرف و خواسته و قصه‌ایست و زنان می‌خواهند پروانه‌ها را به نمایندگان مجلس برسانند. دوربین اما از هراس ماموران و نیروهای لباس شخصی مجال چندانی برای ثبت این اعتراض نمی‌یابد و فقط  چند ثانیه را از راه دور به ما نشان می‌دهد. کمی بعدتر تقلای آنها را می‌بینیم در جست‌وجوی راهی برای رساندن این نوشته‌ها به نمایندگان مجلس. 

پروانه‌ها، ماه‌ها قبل در کارگاه‌هایی در گوشه‌گوشه ایران جان گرفته بودند. اولین کارگاهی که در فیلم می‌بینیم در یک مدرسه‌ی دخترانه است. مادرانی که برخی از آنها حتی سواد خواندن و نوشتن ندارند یک به یک از رنج‌هایی می‌گویند که تا کنون در سکوت تحمل کرده‌اند. این روایت‌ها روی کارت‌های نارنجی نوشته می‌شوند.

کارگردان در خلال بسیاری از روایت‌ها یاد مادربزرگش می‌افتد که همچون زنانی که در کارگاه منع خشونت بوده‌اند در کودکی شوهر داده شده بود، بچه‌دار شده بود، خشونت دیده بود و حقی بر زندگی خودش و بچه‌هایش نداشت.

«نوری جان ردی از تو را در همه این زنان می‌بینم، ردی از خشونت، سکوت، ترس.» 

بعد، دوربین به خیابان‌های شهر برمی‌گردد، میان زنانی که می‌خواهند این تنهایی و ترس را بشکنند. یکی از آنها، زهرا، وکیلی است که در خانه‌اش میزبان مینا می‌شود و توضیح می‌دهد که وکلای این کمپین چطور از میان خواسته‌های زنان خشونت‌دیده در شهرهای مختلف ایران به تدوین قانون علیه خشونت رسیده‌اند. دوربینِ مینا کشاورز ما را به جمع زنانی می‌برد که از شهرهای شمالی و شالیزارهای برنج گرفته تا آن سوی کوه‌های کردستان، دور هم جمع شده‌اند و ای‌بسا برای اولین بار، از خشونت‌هایی که از سر گذرانده‌اند می‌گویند. زنان که هنوز نمی‌دانند روایت این خشونت‌ها چطور می‌تواند مانع آزارگران‌شان باشد: 

«رفتن دنبال این کارها دوندگی و خرج دارد. چطور ادم حرفش را ثابت کند»

«چون من همیشه در برابر خشونت سکوت کردم بچه من از من یاد گرفته و به من می‌گوید تو همیشه ساکت شدی که کسی صدایت را نشود.»

«هرچقدر هم ما ناله بزنیم در هیچ صورتی صدای ما به کسی نخواهد رسید.»

این‌ها فقط نگرانی زنان حاضر در کارگاه‌های منع خشونت نیست، وقتی که دوربین در خیابان‌های تهران روشن می‌شود. بنفشه، یکی از فعالان کارزار، روایتش از خشونتی را تعریف می‌کند که دوستش در نبود حمایت قانون و جامعه و فقدان خانه‌های امن برای زنان تحت خشونت تحمل کرده است؛ قصه‌ی زندگی یکی از زنانی که از خانه‌های ناامن بیرون می‌زنند، جای امنی پیدا نمی‌کنند و دوباره مجبور می‌شوند به همان خانه‌های ناامن برگردند و خشونت را تحمل کنند. 

در این فیلم خود زنان فعال در کارزار هم از تجربه‌های شخصی‌شان در مواجه با خشونت‌های خانگی می‌گویند. از اینکه چطور حتی زنانی که به شکل‌های مختلف خشونت آگاه هستند و علیه‌ آن فعالیت می‌کنند هم گاه در چرخه‌ی خشونت گرفتار می‌شوند و پس از ماه‌ها و سال‌ها تلاش و تقلا می‌توانند خود را نجات دهند. زنانی که تلاش می‌کنند به خواهران‌شان بگویند در برابر خشونت سکوت نکنند، خانه به خانه به دنبال ثبت روایت زنان خشونت‌دیده هستند و هرکدام‌شان یکی از روایت‌های نوشته شده بر بال‌های پروانه‌های نارنجی را می‌خوانند. در پس زمینه‌ی این روایت‌ها کورسوی چراغ‌ خانه‌هایی است که با پرده‌هایی ضخیم پوشانده‌ شده‌اند؛ هزاران خانه که از هرکدام صدای روایتی از خشونت می‌آید. 

«نوری جان شاید اگر می‌دیدی که این همه زن هست مثل تو، این همه قصه هست شبیه قصه‌ی تو، شاید  تو هم همراه با آنها فریاد می‌زدی.» 

دوربین مینا برای ثبت فریادهای حق‌خواهی نوادگان نوری‌جان، به تجمع روز جهانی زنان در میدان آزادی تهران می‌رود. تجمعی در هشت مارس ۱۳۹۶ که با خشونت سرکوب شد. در پس تنها صحنه‌های تار و مبهمی که مخفیانه ثبت شده، صدای رسای زنانی شنیده می‌شود که می‌خوانند: «رهایی زنان ممکن است….»

همان روز ده‌ها تن از زنان معترض از جمله برخی فعالان کارزار منع خشونت علیه زنان بازداشت شدند. انتظارْ پشت درهای بازداشتگاه و چند روز بعد، لحظه‌ی آزادی بازداشت‌شدگان از زندان، از جمله صحنه‌های تاریخی است که این فیلم توانسته آنها را ثبت کند.

مینا وقتی دوربینش دیوارهای بلند زندان را ثبت می‌کند، از ترسش می‌گوید: 

«حس می‌کنم ترسی که در من است عمرش بیشتر از من است. گاهی حس می‌کنم که این فقط ترس خودم نیست. انگار دارم ترس‌های یک عالمه زن دیگر را هم زندگی می‌کنم. به زن‌های دیگر که فکر می‌کنم ترسم به خشم تبدیل می‌شود.»‍

بعد با دوربینش ما را به کردستان می‌برد، به جایی که انگار پشت هر کوه‌ بلند و هر تپه‌ی چشم‌نوازش روایتی از رنج زنان پنهان است. همان جا است که برای اولین بار از خودکشی مادربزرگش می‌گوید؛ از اینکه او هم مثل بسیاری از این زنان که راهی برای رهایی از خشونت پیش رویشان نمی‌بینند، خودکشی کرد. 

در مریوان است که زنی می‌پرسد: «چطوری خودمان را نجات بدهیم؟ همه‌ی ما این تحقیرها و کتک‌ها و خشونت‌ها را می‌بینیم و می‌دانیم، دولت هم می‌داند. چرا دولت یک جایی ندارد که من احساس امنی داشته باشم؟ احساس کنم که یکی پشتم هست؟» 

«تصویرت هربار یک جور در ذهنم شکل می‌گیرد. هر بار یک جور خودم و زن‌های اطرافم را به تو اضافه می‌کنم و تو بیشتر جان می‌گیری. وقتی که مردی ۳۵ سالت بود و هشت تا بچه داشتی. نهمی توی رحمت بود. می‌توانم حس خشم و ترسی که در وجودت پخش شده بود را با همه‌ی تنم لمس کنم.»

امتداد این خشم و ترس برای مینا از خانه‌ای که برای نوری جان مثل زندان بود، به بی‌پناهی زن مریوانی کشیده می‌شود و از آنجا به دیوارهایی که دوستانش را زندانی کرده‌اند.

چند روز مانده به نوروز با دوربین او به جلوی زندان می‌رویم. به تماشای یکی از آن صحنه‌هایی که شاید اولین بار باشد در یک فیلم به نمایش درمی‌آید. صحنه‌هایی از رهایی زنانی که برای حق‌طلبی بازداشت شده بودند، صحنه‌هایی از در‌آغوش‌کشیدن‌ها، دسته‌های گل، سرودخواندن‌ها و اشک‌ها و خنده‌های بعد از آزادی. آزادی موقتی.