قدرت روایتگری و قصهگویی، از دیرباز نقشی بیبدیل در شکلدهی به شناخت ما از جهان، انسان و روابط اجتماعی داشته است. در عصر حاضر، صنعت سینما و سریالسازی به عنوان دو بازوی قدرتمند این روایتگری، نه تنها نقش ابزار سرگرمی را برای مخاطبان ایفا میکنند، بلکه از مهمترین شکلدهندگان اندیشه و فرهنگ شناخته میشوند و همواره نقش مهمی در بازتولید و تثبیت الگوهای اجتماعی، ساخت الگوهای رفتاری و باورهای فرهنگی داشتهاند. این صنعت، با قابلیت نفوذ عمیق خود در خانهها و ذهنها، میتواند از آینهای که صرفا بازتابدهندهی تصویری از واقعیت جامعه است بسیار فراتر رفته و خود به سازندهی واقعیت بدل شود.
بازنمایی زنکشی
با نگاهی پژوهشی و آماری در سینمای ایران، ردپای مردسالاری و آموزههای آن را در تمام ارکان این صنعت میتوان دید. از چگونگی استخدام نیروی کار و وجود موانع بسیار برای ورود زنان تا مناسبات قدرت و پس از آن هم میل به نوشتن و ساختن قصههای مردانهای که در آنها زنان اغلب نقش کاتالیزوری برای پیشبرد کاراکتر مرد و مقاصدش را دارند. سینما در ایران از زمان پیدایش تا کنون در بسیاری موارد، به زبان گویای همان فرهنگی بدل شده که زن را ملک خصوصی مرد، بدن او را حامل ناموس، و مرگش را بهای طبیعیِ عبور از حدود تعریفشدهی مردانه میداند. در اکثر موارد حتی به رمزگشایی نیازی نیست؛ قتل زن، تجاوز، تهدید، کنترل و خشونت، به نام آبرو و غیرت، نهتنها نمایش داده میشوند، بلکه در بستر روایت، مشروع، قابلفهم و حتی قهرمانانه جلوه میکنند.
این بازتولید خشونت، تازه نیست. از دههها پیش، در آثار فیلمسازان نامداری چون مسعود کیمیایی، زن همواره یا غایب بوده، یا اگر حاضر بوده، بهانهای برای اثبات مردانگیِ واپسگرا و اثبات مالکیت مرد بر جسم و جان زن بوده است. سایهای از خودِ داستان؛ عنصری حاشیهای که حضورش تنها برای انگیزه و کنش قهرمان مرد ضرورت دارد و اگر خطایی مرتکب شود، مرگش گریزناپذیر مینماید. در این فیلمها، بدن زن تنها بهشرط فرمانبرداری از قوانین مردانه و در واقع مردسالارانه زنده میماند؛ و اگر از مرزهای تعریفشده عبور کند، روایت، بیهیچ تردیدی، حکم مرگ صادر میکند.
در روایتهایی که این سالها در سریالهای پلتفرمی دیده میشوند هم چیزی تغییر نکرده حتی خشونت شفافتر هم شده است. آنچه به اسم «واقعگرایی» یا «درام اجتماعی» عرضه میشود، اغلب روایتی است از کنترل بدن زن توسط پدر، برادر، همسر یا مرد غریبهای که نقش قاضی و جلاد را همزمان بازی میکند. زنان کشته میشوند، تحقیر میشوند، به قتل تهدید میشوند و بهجای آنکه روایت به این خشونت اعتراض کند، آن را با گرهگشایی مردانه، با قهرمانِ خشن اما دلسوز، پایان میدهد. مسئله فقط این نیست که زن کشته میشود یا تحت خشونت جنسی یا جنسیتی قرار میگیرد؛ مسئله این است که تماشاگر باید بپذیرد که او «حقش بوده».
بسیاری از فیلمهایی که در نگاه اول فیلمی اجتماعی مینمایند و قرار است به مسائلی مثل قتلهای ناموسی، طبقه فرودست و شبکههای قدرت در جنوب تهران بپردازند، آنچه در نهایت به تصویر درمیآورند، نه نقد این ساختارها، بلکه بازتولید آنهاست.
به عنوان مثال یکی از این روایتهای تصویری با مرگ زنی آغاز میشود که ویدئویی از شنا کردن او منتشر شده و در روایت، کشته شدنش توسط همسر، به عنوان واکنشی «قابلفهم» به بیآبرویی تصویر میشود. دوربین در سکانسهایی که مردان دربارهی بدن زن سخن میگویند، تهدید میکنند یا به انتقام فکر میکنند، همدست آنان است و نگاه را به خشم آنها هدایت میکند، نه به وضعیت قربانی. هیچ تلاشی برای ترسیم فردیت زن کشتهشده انجام نمیشود. او فقط یک نام است. نه زندگیاش، نه نگاهش، هیچ حضوری ندارد. زن تنها از طریق واکنش مردان به بدنش تعریف میشود. روایت از همان ابتدا اعلام میکند که مرگ، پایان «درست» این وضعیت بوده؛ حالا فقط مسئله این است که چهکسی ویدیو را ضبط و منتشر کرده نه اینکه چرا این قتل اساسا ممکن شده است. بنابراین، فیلم در ظاهر در حال گشایش این معماست، اما در عمق، نمایشی از تطهیر ناموس از طریق مرگ زن است؛ و تماشاگر با فیلمی مواجه است که او را نه به تردید، بلکه به درک و پذیرش منطق قتل دعوت میکند.
تثبیت کلیشههای جنسیتی
تولیدات صنعت فیلم و سریال ایرانی غالبا به جای به چالش کشیدن، کلیشههای جنسیتی را تقویت میکنند. زنان اغلب در نقشهای فرعی، منفعل، یا در چارچوب ویژگیهای از پیش تعیین شدهای مانند فداکاری بیحد و حصر، وابستگی عاطفی، یا شیئی تزئینی برای پیشبرد داستانهای مردانه به تصویر کشیده میشوند. مردان نیز در قالب قهرمانان قوی، تصمیمگیرنده، و نانآور خانواده نمایش داده میشوند که قدرت و کنترل را در دست دارند. این بازنماییهای تکراری، این باور را در ذهن مخاطب نهادینه میکنند که این نقشها طبیعی و ذاتی هستند و هر گونه خروج از آنها نابهنجار تلقی میشود. در نتیجه، توقعات اجتماعی از زنان و مردان محدود شده و فضایی مناسب برای نفی برابری و تفاوتپذیری فراهم میشود.
زنان این روایتها تمام زندگی خود را وقف خانواده میکنند و آرزوها و خواستههای فردی آنها در اولویت دوم قرار دارند. اگر هم زنی شاغل باشد، معمولاً شغلش به گونهای است که به وظایف خانهداریاش لطمهای وارد نکند یا در صورت بروز مشکل، شغلش را فدای خانواده میکند. این بازنمایی، زن را تنها در چارچوب خانواده تعریف میکند و سایر ابعاد وجودی او را نادیده میگیرد.
در کمدیهای رمانتیک غالبا، زنها به عنوان سوژهی کمدی یا ابزاری برای موقعیتهای خندهدار استفاده میشوند که معمولاً بر پایه کلیشههایی از قبیل «زنان غرغرو»، «زنان احساساتی» یا «زنان سادهلوح» استوار است. مردان هم در نقش «قهرمانان بامزه» یا «مردان بامرام» ظاهر میشوند که با چالشهای زنانه شوخیهای جنسیتزده میکنند.
اشاعه فرهنگ ناموس و غیرت
یکی از خطرناکترین ابعاد بازنمایی برساختههای مردسالاری در سینما و سریال، ترویج فرهنگ «ناموس» و «غیرت» است. در بسیاری از آثار، زنان به عنوان «ناموس» خانواده یا مردان به تصویر کشیده میشوند که باید از آنها محافظت کرد و هر گونه «لکهی ننگی» بر این «ناموس» مستلزم واکنشهای شدید و حتی خشونتآمیز از سوی مردان «غیرتمند» است. این روایتها، به جای به چالش کشیدن برساختههای مردسالاری، توجیهی برای کنترلگری مردان بر زندگی زنان، محدود کردن آزادیهای فردی آنها، و حتی انجام خشونت به بهانه حفظ «آبرو» و «شرف» فراهم میآورند. این دیدگاه، نه تنها زنان را به سوژهی جنسی تقلیل میدهد، بلکه خشونت را به عنوان ابزاری مشروع برای حفظ نظم مردانه بازتولید میکند.
- کنترلگری مردانه به بهانهی غیرت: در این داستانها، مردان خانواده به بهانهی «غیرت» یا «حفظ ناموس» خود را مجاز به کنترل شدید بر پوشش، رفتار، انتخابهای شخصی و حتی معاشرتهای زنان خانواده میدانند. این کنترلگریها، اگرچه ممکن است در ظاهر برای «محافظت» نشان داده شوند، اما در عمل به مالکیتانگاری، محدودیت آزادی و استقلال زنان میانجامد.
- خشونت به بهانهی ناموس: در برخی از این داستانها، نمایش خشونتهای فیزیکی یا روانی (مانند طرد کردن، حبس خانگی، یا آزار کلامی) به بهانهی «ناموس» به گونهای روایت میشوند که گویی پاسخ «منطقی» یا «قابل درک» به «خطای» زن بودهاند، و از این طریق، توجیهی پنهان برای اعمال خشونت ارائه میشود.
- زن به عنوان دارایی مرد: در این روایتها، زن به جای یک فرد مستقل، به عنوان «ملک» یا «دارایی» مردان خانواده به تصویر کشیده میشود که این مالکیت، به مرد حق کنترل و تصمیمگیری دربارهی او را میدهد.
سازندهی اثر به مثابهی تثبیتکنندهی حکم در افکار عمومی
وقتی روایت فیلم یا سریال نشاندهندهی این باشد که زاویهی دید خالق اثر خود ریشه در کلیشههای حاکم بر جامعه دارد، این مفاهیم به درستی کالبدشکافی نمیشوند و اثر صرفا به بازتولید آن میپردازد و میتواند به عادیسازی یا حتی توجیه خشونتهای مرتبط با آن کمک کند.
توجه کنید به آثاری که در آن زن، رفتار و یا اَعمالش به عنوان محرکهای اصلی اَعمال خشونتآمیز مردان نمایش داده میشود.
در این رویکرد، «غیرت» مردانه به عنوان توجیهی برای کنترلگری، محدود کردن و حتی آزار فیزیکی زنان خانواده نمایش داده میشود و «ناموس» به عنوان دلیل اصلی برای خشونت مردان علیه زنان به تصویر کشیده میشود و این خشونتها به گونهای روایت میشوند که گویی مردان «چارهای» جز انجام آنها نداشتهاند تا «شرف» و «آبروی» خانواده را حفظ کنند.
دامن زدن به خشونت علیه زنان
نمایش مکرر و فاقد نگاه منتقدانهی خشونت علیه زنان، به اشکال مختلف فیزیکی، روانی، جنسی، عاطفی و اقتصادی، در سینما و سریالها موجب توجیه و عادیسازی این خشونتها در جامعه میشود. در بسیاری از موارد، این خشونتها کماهمیت جلوه داده میشوند، یا حتی به عنوان ابزاری برای «تنبیه» یا «اصلاح» رفتار زنان به تصویر کشیده میشوند. تماشای مداوم چنین صحنههایی، به ویژه بدون پیامدهای جدی برای عامل خشونت، میتواند منجر به بیحسی مخاطب نسبت به این پدیده شده و خشونت را به عنوان بخشی طبیعی از روابط انسانی معرفی کند. علاوه بر این، در برخی موارد، روایتها به گونهای طراحی میشوند که مخاطب با عامل خشونت همدلی کند یا خشونت را پاسخی «قابل درک» به رفتار قربانی بداند، که این خود توجیهی خطرناک برای تداوم خشونت است.
- نمایش صریح خشونت فیزیکی: در برخی سریالهای ژانر جنایی یا اکشن، صحنههای ضرب و شتم، آزار جسمی، یا حتی قتل زنان به نمایش گذاشته میشود. گاهی این صحنهها با جزئیات زیاد و بدون هشدار کافی به تصویر کشیده میشوند که میتواند تأثیرات روانی منفی بر مخاطب، به ویژه نوجوانان، داشته باشد. در غیبت نگاه کنشگر و آگاه به چنین وقایعی رمانتیزه کردن جرم و خشونت جنسیتی جای پروبلماتیزه کردن خشونت را میگیرد و با توجه به فراگیری رسانه میتواند در جامعه و مخاطب با وسعت بالا تبدیل به الگوی رفتاری و فکری شود.
- عادیسازی خشونت کلامی و روانی: در بسیاری از روابط زناشویی یا خانوادگی در سریالها، شاهد خشونتهای کلامی، تحقیر، توهین، و تهدید زنان هستیم. این خشونتها گاهی آنقدر عادی شدهاند که به عنوان بخشی طبیعی از روابط نشان داده میشوند و کمتر به پیامدهای مخرب روانی آنها پرداخته میشود.
- پیامدهای کمرنگ خشونت: در بسیاری از موارد، عاملان خشونت علیه زنان، یا مجازات نمیشوند یا مجازاتهایشان متناسب با جرم نیست و مسئلهی اصلی داستان نشان دادن «دشواریهای مردان خانواده در محافظت از ناموس» و سپس به دردسر افتادن آنها و تبدیل شدنشان به قهرمانانی رنجدیده است. این امر میتواند این تصور را ایجاد کند که خشونت علیه زنان پیامدهای جدی ندارد و ممکن است به نوعی «گذران زندگی» قلمداد شود.
اشاعهی فرهنگ مردسالاری
در نهایت، مجموعهای از عوامل فوق، به تقویت و اشاعهی فرهنگ مردسالاری میانجامد. سینما و سریالها با تاکید بر سلسلهمراتب قدرت که در آن مردان در راس قرار دارند، نابرابریهای موجود در جامعه را بازتولید میکنند. این تولیدات غالبا صدای زنان را به حاشیه میرانند، تجربیات آنها را نادیده میگیرند و داستانها را از منظر مردانه روایت میکنند. پیام پنهان این بازنماییها این است که قدرت، تصمیمگیری، و رهبری به طور طبیعی به مردان تعلق دارد، در حالی که زنان نقشهای حمایتکننده و فرودستتری ایفا میکنند. این امر نه تنها بر باورهای فردی مخاطبان تاثیر میگذارد، بلکه میتواند بر سیاستگذاریهای اجتماعی و نهادینه شدن نابرابریها در ساختارهای کلان جامعه نیز اثرگذار باشد.
- روایت از نگاه مردانه: غالب داستانها و روایتها از دیدگاه شخصیتهای مرد نقل میشوند و تجربیات، احساسات، و دیدگاههای زنان کمتر مورد توجه قرار میگیرد. این مسئله باعث میشود دانش زنان و تجربهی زیستهی آنها به حاشیه رانده شود و مخاطب باید مسائل زنان را از دریچهی نگاه مردانه ببیند. نگاهی که بطور قطع از حقیقت بسیار فاصله دارد.
- تصمیمگیریهای مهم توسط مردان: در داستانها غالباً این مردان هستند که در خانواده، محل کار، یا در محیطهای اجتماعی تصمیمات مهم را میگیرند و زنان یا نقش مشاور را دارند یا صرفا مطیع تصمیمات مردان هستند. این بازنمایی، نابرابری قدرت در جامعه را بازتولید میکند.
- کمرنگ شدن دستاوردهای زنان: موفقیتها و دستاوردهای زنان در حوزههای مختلف (علمی، شغلی، اجتماعی) کمتر به تصویر کشیده میشود یا در صورت نمایش، زیر سایهی موفقیتهای مردان قرار میگیرد. این امر به تثبیت نابرابری دامن میزند و میتواند انگیزههای زنان را برای پیشرفت کاهش دهد.
راهکارهایی برای تغییر و حرکت به سوی بازنماییهای مسئولانهتر و عدالتمحور
۱- بازنگری در شخصیتپردازی زنان و مردان
شخصیتهای پیچیده و چندوجهی:
- برای زنان: به جای تمرکز بر کلیشههای سنتی (مادر فداکار، همسر مطیع، معشوقه زیبا و …)، شخصیتهای زن با ابعاد مختلف شخصیتی، آرزوهای مستقل، چالشهای فردی و شغلی، و روابط پیچیده و واقعی و عامل در تصمیمگیریها، به تصویر کشیده شوند. زنانی که فعال، تصمیمگیرنده، صاحبنظر، و توانمند در حل مشکلات خود هستند، نه فقط در سایهی مردان.
- برای مردان: مردان باید از کلیشههای «مرد مقتدر و خشن» یا «مرد بیعیب و نقص» خارج شوند. به ابعاد انسانیتر، آسیبپذیریها، ضعفها، و تواناییهای آنها در برقراری روابط برابر و غیرخشونتآمیز پرداخته شود؛ مردانی که از کنترلگری و خشونت پرهیز میکنند و زن را نه به عنوان مایملکی که باید از آن در برابر مردان دیگر محافظت کرد بلکه فردی مستقل و آگاه و دارای حقوق برابر انسانی میبینند.
نمایش روابط سالم و برابر:
به جای تمرکز بر روابط مبتنی بر قدرت و سلطه، روابطی به نمایش گذاشته شود که بر پایهی احترام متقابل، گفتوگو، همدلی، و تقسیم برابر مسئولیتها بنا شدهاند.
۲- به چالش کشیدن فرهنگ «ناموس» و «غیرت»
نقد و تحلیل ریشهای:
- به جای بازتولید صرف روایات مبتنی بر «ناموس» و «غیرت» و توجیه خشونتهای ناشی از آن، باید با رویکرد منتقدانه و با زاویه دید برابریخواهانه در بستر درام به نقد ریشههای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی و جایگزینی این مفاهیم با مفاهیم پیشرو پرداخته شود.
ترویج ارزشهای نوین:
- به جای ترویج کنترلگری مردانه، ارزشهایی مانند آزادی فردی، احترام به انتخابهای شخصی، استقلال زنان، و برابری حقوقی و اجتماعی در روابط به تصویر کشیده شود.
۳- مسئولیتپذیری در نمایش خشونت
پرهیز از عادیسازی خشونت:
- در صورت لزوم نمایش خشونت (به منظور آگاهیبخشی یا پرداختن به معضلات اجتماعی)، باید اطمینان حاصل شود که این نمایش منجر به عادیسازی خشونت یا هیجانانگیز شدن آن نمیشود.
- پیامدهای مخرب و واقعی خشونت بر قربانیان باید به وضوح نشان داده شود و از نمایش جزئیات بیرویه و تحریکآمیز پرهیز گردد.
تاکید بر پیامدهای قانونی و اجتماعی:
- عاملان خشونت باید با پیامدهای واقعی رفتار خود (چه قانونی و چه اجتماعی) مواجه شوند. این امر میتواند به تقویت این پیام کمک کند که خشونت علیه زنان قابل قبول نیست و مجازات دارد. رستگاری خشونتگران در تولیدات سینمایی به دلیل دراماتیک کردن اثر و یا ایجاد سمپاتی با تراژدی و یا قهرمان و حتی ضدقهرمان که عموما هم مردان هستند، رفتار مرسوم سازندگان این آثار است که منجر به پدیدآمدن الگوهای رفتاری غلط و مخربِ بسیار و تثبیت کلیشههای رایج جنسیتی شده است. نشان دادن خشونت به عنوان راه حل، موجب دور شدن خشونتگران از رفتار مسئولانه و برداشتهایی از بیقانونی در برابر جرایم جنسی و جنسیتی میشود که به سهل شدن و دامن زدن به خشونت علیه زنان منجر میشود.
۴- ترویج فرهنگ برابری و عدالت اجتماعی
افزایش حضور زنان در پشت صحنه:
- حضور بیشتر زنان در نقشهای کلیدی مانند نویسنده، کارگردان، تهیهکننده و تدوینگر میتواند به خلق روایتهای متنوعتر و نگاههای تازهتر کمک کند و از تکرار الگوهای مردسالارانه جلوگیری کند.
آموزش و آگاهیبخشی:
- برگزاری کارگاهها و دورههای آموزشی برای عوامل تولید فیلم و سریال درباره اهمیت بازنمایی مسئولانه زنان و مردان، کلیشههای جنسیتی، و پیامدهای خشونت میتواند تاثیرگذار باشد.
- حمایت از پژوهشهای انتقادی در زمینهی رسانه و بازنمایی جنسیتی برای شناسایی نقاط ضعف و قوت.
تشویق به گفتوگوی عمومی:
- نقد و بررسی مداوم آثار رسانهای در فضاهای عمومی با رویکرد برابریخواهانه (مانند برنامههای تلویزیونی یا اینترنتی، مقالات، پادکستها) میتواند به افزایش آگاهی عمومی و شکلگیری یک گفتمان انتقادی کمک کند.
- ترغیب مخاطبان به تماشای هوشمندانه و پرسشگری دربارهی آنچه میبینند.
حمایت از تولیدات مسئولانه:
- پلتفرمهای پخشکننده باید از تولیدات سینمایی و تلویزیونی که به ترویج برابری جنسیتی، نقد کلیشهها، و محکومیت خشونت علیه زنان میپردازند، حمایت کنند.
۵. مسئولیتپذیری فردی و کسب دانش برابریخواهانه
برای آنکه بتوان روایتهایی مسئولانهتر و انسانیتر آفرید و از دامن زدن ناخواسته به خشونت علیه زنان پرهیز کرد، گام نخست بر عهدهی تولیدکنندگان آثار سینمایی و سریال است؛ کسب دانش و آگاهی عمیقتر در زمینهی برابری جنسیتی و نقد کلیشهها انتخاب یک مسیر حرفهای است که میتواند نقطهی عطفی در کیفیت و تاثیرگذاری آثار باشد.
چرا باید به دنبال این دانش بود؟
- دقت در شخصیتپردازی: با درک عمیقتر از پیچیدگیهای وجودی زنان و مردان، میتوان شخصیتهایی خلق کرد که فراتر از کلیشهها باشند؛ شخصیتهایی واقعیتر، قابل لمستر، و در نتیجه، تاثیرگذارتر. این دانش کمک میکند تا زوایای پنهان و کمتر دیده شده در شخصیتهای زنانه و مردانه کشف شود.
- روایتگری اخلاقی و مسئولانه: درک پیامدهای بازنماییهای نابرابر و خشونتبار، این قدرت را میدهد که با آگاهی کامل، از اشاعهی ناخواستهی مفاهیم آسیبزا مانند «ناموس» و «غیرت» و توجیه خشونت، پرهیز شود.
- افزایش عمق و غنای آثار: دانش برابریخواهانه، دریچههای جدیدی را میگشاید. میتوان با نگاهی تازه به روابط انسانی و تعارضات اجتماعی، به داستانهایی پرداخت که تا کنون کمتر به آنها توجه شده است، و از این طریق، آثاری خلق کرد که نه تنها سرگرمکننده، بلکه عمیقاً فکربرانگیز و پیشرو و تاثیرگذار باشند.
چگونه میتوان این دانش را کسب کرد؟
- مطالعه و پژوهش فردی: کتابها و مقالات علمی بسیار زیادی در زمینه مطالعات جنسیتی، جامعهشناسی خانواده، روانشناسی خشونت، و تاریخچهی نقش زنان در جامعه، در دسترس است.
- شرکت در کارگاهها و دورههای تخصصی: برخی از صاحبنظران و اساتید دانشگاهی، کارگاهها و سمینارهایی را در این زمینه برگزار میکنند. شرکت در این دورهها، فرصتهای بینظیری برای یادگیری مستقیم و تبادل نظر با متخصصان فراهم میآورد. این فضاها امکان آشنایی با رویکردهای جدید را فراهم میکنند.
- تحلیل انتقادی آثار: با نگاهی تحلیلی و انتقادی به تماشای آثار داخلی و خارجی نشست. از خود پرسید: «این اثر چگونه زنان را بازنمایی میکند؟ آیا کلیشهها را تقویت میکند یا به چالش میکشد؟ خشونت چگونه به تصویر کشیده شده است و چه پیامی را منتقل میکند؟» این تمرین کمک میکند تا نگاه دقیقتری به محتوای تولیدی نیز وجود داشته باشد.
- گفتوگو با متخصصان و فعالان: با افرادی که در زمینه حقوق زنان و مسائل اجتماعی فعالیت میکنند، به گفتوگو پرداخت. شنیدن تجربیات و دیدگاههای آنها میتواند افقهای جدیدی را پیش رو بگشاید و درک از واقعیتهای جامعه را عمیقتر کند.




